یوهووووووووووووووووووووووووو
بهنازه پر انرژیییییییی ام من
خداجونم یه عالمه نه خیلی بیشتر شکرت![]()
هاشم جونم بهترینم بابت همه مهربونیهات ممنون.
.عاشقتممممممممممممممممممم
خوب امروز می خوام تعریف کنم که یه روزه محشر بود
:
صبح ساعت 7:30آژانس دم در خونمون..7:35 هاشم سر خیابون سوار ماشین شد ویژژژژژژژ حرکت به سوی؟؟؟؟؟؟
د ا ر آ ب ا د![]()
ساعت 8:40رسیدیم ورودی دارآباد..اولش مثل بقیه کوهنوردها با انرژی یه کوچولو رفتیم بالا ولی دیدیم نوچ.
.بالا واسه کوهنوردهاست..ماهم که می خوام کناره رودخونه باشیم پس برگردیم بریم پایین کناره رودخونه یه جای خوب پیدا کنیم بشینیم.
..بعد از کلی کلیییییییییییی صخره نوردی یه جای خیلی خیلی قشنگ پیدا کردیم بساطمون پهن کردیم نشستیم.
.خیلی جای باحالی بود هر کی می خواست از اونجا رد بشه اول ما میدیدیم بعد اونا مارو میدیدن جا می خوردن.
ما اینجا نشستیم:

دیدمون به پایین:

بعد هاشم جونم سوغاتی شیرازکه ماه پیش رفته بود(مسقطی با قطاب)با کادوی این دفعه که یه شال کلاه خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییی خوشگل خوشگل بهم داد منم کلی ذوق کردم
..دسته گلت درد نکنه بهترینمممممممممممممممممم
..حسابی تو زحمت افتادی.اینم عکس کلاه شال گردنم:


یواش یواش ملت های سوژه اومدن تا ما بیکار نمونیم..وای نمیدونید چه خبر بود..کلی خندیدیم.
..هر کی با یه سوژه جالب بامزه!!ماهم که خوشحال از هیچ کدوم از اونها غافل نموندیم..الان انقدر خندیدم گلوم درد می کنه خدا فردارو به خیر بگذرونه.
..تا ساعت 2 کناره رودخونه نشستیم به ملت خندیدم خوش گذروندیم.
.خیلی جای باحالی بود..بعد اومدیم تجریش فست فود همیشگی خودمون پیتزا نوش جان کردیم
ولی با یه فیلم اکشن که اونجا هم کلیییییییییییییییییییییییی خندیدیم
(حالا تعریف می کنم)..بعدشم نماز رفتیم امامزاده که مثل همیشه زیارت نماز کناره عزیزم یعنی کلی انرژی.
.فدای عزیزم بشم من.
.خدا جونم بازم شکرت
ساعت 4:30 رفتیم پاساژ قائم یه دوری زدیم یه بلور خوشگللللل واسه هاشم جونم خریدیم یه سارافون جین واسه پرناز(خواهر من) هاشم جونم برای کادو تولدش خرید
که اونم خیلی خوشگله(کم پیش میاد پرناز از خرید کسی خوشش بیاد خیلی وسواسیه ولی وقتی کادوش دید کلیییی ذوق کرد-من بیشتر ذوق کردم که خوشش اومد
)دسته گلت درد نکنه عزیزم..نمیدونم چه جوری ازت تشکر کنم!مرسی بهترینم.
اینم عکس کادوی پرناز:

تو همون پاساژ کادوش کردیم ویژژژژژژژژژژ حرکت به سوی خونه..ساعت7:40 سر کوچه ی ما از هم خداحافظی کردیم امروزمون به پایان رسوندی.![]()
مرسی که تا کوچمون اومدی که دستم سنگین نباشه وسایل کمکم کردی..بابت همه چی ممنون عزیزم.
راستییییییییییی یه کادوی خوشگلم یادم رفت!!نمیدونم یادتون هست یا نه!!من عشق جورابم
..هاشم جونم واسم اینبارم یه جوراب خیلی خوشگل گرفته..اینم عکسش:

خوشگله مگه نه؟؟؟کلی ذوقیدم ..مرسی عسیسمممممم![]()
![]()
دوستهای گلم ممنون که دعا کردید یه جای خوب پیدا کنیم..خیلی خوشحالم که دوستهای خوبی دارم.
.الان خیلی خستم ولی حتما حتما یا من یا هاشم سوژه های امروز تو پستهای بعدی می نویسیم ..![]()
الان میرم وسایل فردارو جمع کنم زودی بخوابم که دارم بیهوش میشم..
شب خوش![]()
یاعلی![]()
سلام
مغزم دارههههههه سوووووووووووووووووتتتتتتتتتتتت میکشههه.
.ساعتها چرا جلو نمیرن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
میشه خودم عقربه ساعت بکشم جلو؟؟؟![]()
خوب چیه؟؟چرا اینجوری نگام می کنید..انقدر تو خونه دوره خودم گشتم سرم درد گرفت..من این همه کار انجام دادم
ولی ساعت با ناز عشوه داره جلو میره![]()
الان هاشم جونم داره ساکش جمع میکنه(البته از دیروز داره جمع میکنه ولی هنوز تموم نشده-نمیدونم چه قدر وسایل می خواد با خودش بیاره که هنوز جمع کردنش تموم نشده!!!!!
)ایشالله ساعت 12 هاشم جونم پرواز میکنه به سوی من.
.ولی من نمیتونم برم فرودگاه آخه ساعت 13بابای من از تهران پرواز می کنه به شهر هاشم(تفاهم دارید!!
)..منم اگه برم فرودگاه از شانس خوشگلم دیدی بابا جان،مارو دست در دست هم ببینه و.............................![]()
به خاطر این قراره هاشم جونم خودش بیاد تجریش.اونجا همدیگر ببینیم..هنوز نمیدونم این 2روز نیم کجا می خوایم بریم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
هاشم خان هم که اصلا کمک نمیکنه،میگه شهر خودت به من هیش ربطی نداره
(آخه وقتی من میرم شهر هاشم برناه ریزی با هاشم و اونجا به من هیش ربطی نداره)![]()
به خاطر این بهناز موندش با تهران با گوگل که سرچ کنه کجا بریم!!!!!!!!!!!
اول اینکه جایی که میریم تکراری نباشه!!!دنج خلوت باشه!!!درخت داشته باشه!!گوگل جان یه رودخونه هم داشته باشه لطفا!!!![]()
خلاصه یه چندتا جا تو ذهنم هست ولی نمیدونم که میشه رفت یا نه!!!!!!
این بار برعکس همیشه خیلی خیلی استرس دارم..نمیدونم چرا!!!!!شاید به خاظر اینه که بعد 3ماه 10روز هاشم داره میاد تهران
(تو این 3ماه 2بار به مدت یک روزه من رفتم شهر هاشم جونم)..این بار خیلی خیلی خیلی خیلی دلم تنگونیدهههههههههههههههههههههههههه..پس چرا ساعتها نمیرن جلو!! تا زودتر همدیگر ببینیم!!![]()
دوست جونها دعا کنید این دو روز نیم بهمون خوش بگذره جاهایی که انتخاب می کنم واسه رفتن جای خوبی باشه..![]()
بعدا نوشت:ضد حال میدونید چیه؟؟؟؟؟؟همون حالی که الان دقیقا من دارم
می خوام بزنم زیره گریه.
.هوای شهر هاشم طوفانیه و همه پروازها کنسل شد.
.الان هاشم جونم رفت ترمینال که با اتوبوس بیاد
(فدات بشم من)..حالا تا شب تو راهه.
.ایشالله ایشالله ایشالله فردا صبح همدیگرو ببینیم.
یاعلی![]()
خوبید؟؟تعطیلات خوش گذشت؟؟من که همچنان در تعطیلاتم..فکر کنم همین جوری پیش برم یه بهنازه تپل قراره مامانم تحویل هاشم باید بده.![]()
بعد از اون سوژه مامان شدن تو خونه کلی غذا یاد گرفتم به خودم امیدوار شدم.
.دسرهای خوشمزه خوشگلی هم درست کردم...خریدهای پر هزینه کردم
و البته جیب بابارو خالی کردم..همچنان دارم نقش مامان ایفا می کنم ولی یکم کمرنگ تر آخه ۳روزه سرما خوردم
۴تا آمپول با سرم نوش جون کردم
..ولی الان بهترم..فقط ۵ روز وقت دارم تا خوبه خوب بشم(این یه دستوره از طرف دکتر هاشم جون
)آخه اگه خدا بخواد اتفاقی نیوفتهُ گوشه شیطون کر ۵ روز دیگه هاشم جونم بیاد پیشم به خاطر این من دیگه تا اون روز باید خوب خوب شده باشم.
..انقد دلم یه مسافرت می خواد اونم دونفره
تو جنگل یا کناره دریا با هاشم جونم.
.من اصلا زمستون دوست ندارم..ای کاش زودتر بهار بشه..وای یعنی عید هاشم باهمیم؟؟؟
دوست جونها دعا کنید ایشالله تا آخر صفر کارخونه استارتش زده بشه عید باهم باشیم..(فکرش هم واسم لذت بخشه).
.خدا جونم عاشقتیمااااااااااااااااااا![]()
راستییییییییییییییییییییییییی امروز تولد هوچین جونه(خواهر هاشم)
.فردا هم تولد مامان هاشم..پس بزن دست خوشگل..
.دست دست دست
سوت سوت![]()
مامان جون..هوچین جون تولدتون مبارک..
.ایشالله جشن تولد ۱۲۰ سالگی..خیلی دلم می خواست امشب اونجا پیشتون باشم ولی ایشالله ساله دیگه جبران می کنم.
.از دور می بوسمتون.![]()
![]()
دوست جونها پیوندهای وبلاگم یکم مرتب کردم اگه کسی از قلم افتاده تروخدا بگه.
.من شرمنده نشم..خیلی دوستون دارم .![]()
هاشم جونم.بهترینم یه عالمه دوست دارم .
.ایشالله هفته دیگه هیچ اتفاقی نیوفته بیای پیشه خودم که دلم واست یه ریزه شدهههههههههههههههه..![]()
![]()
یاعلی![]()
س ل ا م دوستان
من خاطره های خوبی از محرم دارم ...یعنی کاری با کسی ندارم و با اعتقادای خودم هستم!
پارسال مطمئن بودم که دیگه محرم سال بعد ( یعنی امسال ) کنار بهنازم هستم و ... ولی امسالم نشد!
هرچی تلاش کردم ولی بازم کارا روبراه نشد که ... این اداره لعنتی هم که شده درد سر! من قرار بود هفته پیش برم پیش بهناز جونم! ولی اداره یه برنامه گذاشت ( به خاطر هفته پژوهش ) و اجراش رو هم دادن به بنده! منم مجبور شدم برنامه تهرانم رو کنسل کنم! کلی بدو بدو کردم و همه چی آمده برنامه بود که یک روز قبلش کل برنامه رو کنسل کردن! عصبانی شده بودم در حد بروسلی!
پاچه میگرفتم دیدنی! ولی فعلا برنامه ریزی کردم ایشالله و گوش شیطون کر 10 روز دیگه پیش عزیزم باشم!![]()
کارای کارخونه هم 90% تموم شدست! فقط ریزه کاری ها مونده! ![]()
بچه ها دعا کنین ۱۰% آخر زودی تموم بشه من بیشتر از این شرمنده بهنازم نشم ![]()
بهناز جونم معذرت به خاطر بدقولی هام..
.خیلی دوست دارم![]()
راستی تو این روزهای تاسوعا و عاشورا دعامون کنید ![]()
اینم دوتا عکس هدیه ما به شما


علی علی![]()
سهلام
احواله دوست جونهای خودمون؟خوبید؟؟خوشید؟؟
ماهم خوبیم..درحاله بدو بدو.
.بابا من گفتم بیکارم یادم رفت بگم گوشه شیطون کر.
..از همون روز کارهای خانه داری و مامان شدن من شروع شد..![]()
اولش که بابا سرماخورد..اون روز هم مامان دانشگاه بود..بهناز خانم اومد آش اسفناج بپزه.
.ولی چشمتون روزه بد نبینه یه آشی شد که هیچ شباهتی به آش نداشت
(خوب چیه؟؟اولین بارم بود آش می پختم..تازه کسی هم نبود راهنماییم کنه
)بلهههه آش یک راست تشریفش برد تو سطل آشغال.
..بعد دیدم خوب بابا حالش خیلی بده..منم که گفتم دارم آش می پزم..خیلی ناجوره اینجوری.
.پاشدم حاظر شدم رفتم سوپ حاظری خریدم اومدم پختم(انقده خوشمزه شد
)تازه شلغم هم خریدم و پختم.
فرداش به غیر از اینکه بابا حالش بد بود..مامان هم پاش گرفت دیگه ول نکرد..خداییش خیلی صحنه ی بدی بود.
.زودی آژانس زنگ زدم با هزار مصیبت رفتیم درمانگاه..ولی مگه داروها اثر می کرد!!!خدا بگم این دکترهای ..............
.چی کار کنه..تا خوده صبح مامان از درد نمیتونست بخوابه..منم که بیدار باش بودم
فرداش یه دکتر متخصص دیگه رفتیم کلی آزمایش نوشت به مامان استراحت مطلق داد و از اون روز هم همه کارهای خونه افتاده گردن من.
.از صبح در حاله بدو بدو می باشم.خداییش مامان بودن سخته هاااااااااااا...
خونه جمع کن.
.ظرفهارو بشور..نهار درست کن.
.دوباره ظرفهای ناهار بشور..ریخت و پاش هاش خواهرم جمع کن.
اوففففففف![]()
تازه دیروز مامان صبح باید میرفت دانشگاه.جلسه آخرش بود نمی شد نره..دکتر هم گفته بود نباید زیاد راه بره..منم دیدم اینجوری نمیشه گفتم من به جای تو میرم سرکلاست
واییی انقده بامزه بود...
موقع ورود که از دور کارت مامان نشون دادم زودی جیم شدم رفتم تو...
شانس آوردم اونجا گیر ندادن..با اعتماد به نفس بالا رفتم تو کلاس.
.استاد اومد..اصلا نگاه نمی کرد..خیلی باحال بود.
.حضور غیاب کرد من به جای مامان حاضری زدم اومدم خونه..
هیچ بنی بشری هم نپرسید شما؟؟؟![]()
این بود برنامه پر مشغله ی من..ولی خداییش خیلی سخته مامان بودن..
برای بهترینم:
هاشم جونم میدونم این روزها خیلی گرفته ای...ولی مطمئنم که دیگه کم مونده..زوده زود این دوریمون تموم میشه.
.نمی دونم چه حکمتی هست که این بار اومدنت انقدر عقب می افته!!! ولی ایشالله همه چی زود زود جور میشه..فدای مهربونیهات بشم من.
.خیلی دوست دارم بیشتر از همیشه..
یه چیزه جالب:هاشم تو ادارشون یه دوست سمج،پررو،آویزون
داره که هر روز پامیشه میاد تو دفتر هاشم میشینه چرت پرت حرف می زنه
هاشم حرص می خوره..امروزم اومده ولی چه جوری اومده با سرما خوردگیه شدید.
...هاشم هم بالاخره عصبانی شده..اونم گذاشته رفته.
.حالا هاشم عذاب وجدان گرفته....فدای عسیسه مهربونم بشم اصلا اصلا عذاب وجدان نگیر خوب کاری کردی.
.ایشالله یه مدت از شرش راحت باشیم
راستی تو این چند روز خواهرم کاردستی داشت ..هممون کلافه کرد.
.آخر سر هم خودم نشستم درست کردم..اینم عکسش(تازه تو مدرسه اول شد)تشویق![]()

خوشگله؟؟؟کلی زحمت کشیدماااااا
خدا جونم یه کم بیشتر هوامون داشته باش...![]()
یاعلی![]()