تبليغاتX
روزهای خوب بارونی
من دوباره برگشتم  ..نوشتن خاطرات بعد از 3ماه خیلی کاره سختیه...از کجا بگم؟؟از چی بگم؟؟

کلی اتفاقهای خوب ،خریدهای عید،سفرهای فوق العاده محشر،شلوغی سرمون و.....

از اول اول میگم که همشون ثبت بشه تو خونمون:

بعد از تولد هاشم به طور خیلی وحشتناکی هاشم سرش گرم ا ن ت خ ا ب ا ت بود طوری که وقت سر خاروندن نداشت از صبح تا شب س ت ا د بود منم تنها تو خونه بودم سرم با یه چیزی گرم می کردم که بالاخره جمعه رسید نتایج معلوم شد ک ا ن د ی د  ی که هاشم باهاش کار می کرد موند دوره دوم!!!!!!!!!

اسفند ماه  هم یه سفر کاری هاشم به تهران داشت منم از خدا خواسته باهاش رفتم تهران...4روز خیلی خوبی بود کلی خوش گذشت خرید عید هم اساسی کردیم..واقعا خریدها چسبید...دسته عزیزم درد نکنه که هر چی دلم می خواست خرید هیچی کم نذاشت واسم..مرسی همسر مهربونم.

و اما عید.....بییییببببببببب سوووتتتتتت هوراا سال نو مبارک..عیدتون مبارک..ایشالله سال خوبی داشته باشیم..عید اومد عید دیدنی ها شروع شد.اینم عکسهای عید و سفره خوشگلمون:

 

.3روز اول عید مهمون اومد مهمون رفتیم..مهمون اومد مهمون رفتیم مهمون اومد مهمون رفتیم که دیگه روز آخر نای سلام گفتن نداشتم که هم خوب بود عید دیدنی ها هم خسته کننده که خداروشکر تموم شد...روز پنجم هم پیش به سوی مسافرتی که واقعا فوق العاده بود اول رفتیم زنجان موزه مردان نمکی که واییییییییی چه قدر جالب بود...کاملا بدنش سالم مونده بود تو معدن نمک..من که خیلی خوشم اومد اینم عکسش:


از اونجا هم رفتیم رختشورخانه ،انقدر عروسکهای  خوشگلی درست کرده بودن...بیچاره قدیمیا چه قدر مصیبت میکشیدن..اینم عکسمون در رختشورخانه زنجان:

 

 

 

 

بعدش رفتیم گنبد سلطانیه که چه عظمتی داشت واسه خودش سومین گنبد مرتفع چهان بود ..داخل گنبد یه جا بود به نام سردابه خیلی جای باحالی بود واسه قایم موشک (اینجوری نوشته میشه؟)اینم عکسهای ما در سردابه و ورودی گنبد سلطانیه:

 

بعد از گشت و گذار تو زنجان حرکت کردیم به سوی تهران پیش مامانمینا 5روز اونجا بودیم که یه روز نهار دسته جمعی رفتیم چیتگر رسما 13 بدر بود واسمون(آخه 13 بدر ما دیگه پیشه مامانمینا نمیموندیم )خیلی خوش گذشت بعد از نهار هم رفتیم دوچرخه سواری که وسطها به غلط کردن افتاده بودم ولی خیلی چسبید.اینم عکسمون:

 

یه روزهم رفتیم پارک ارم هی جیغ زدیمممممممممممم تا شب 1 اونجا بودیم حسابی تخلیه انرژی شدیم.اینم عکسهامون

 

 

یه روزهم رفتیم سینما فیلم مزخرف ق ل ا د ه ط ل ا که خیلی چرت بود من اصلا خوشم نیومد وسط فیلم خوابم برده بود اصلا قشنگ نبود.

بعد از گشت گذار تو تهران حرکت کردیم به سوی همدان که تعریفش بمونه تو پست بعدی..

هاشم هم دوباره سرش گرم ا ن ت خ ا ب ا ت مرحله دوم و باز هم من تنهام این هفته...

یه عالمه دوست دارم عزیزممممممممممممم..ایشالله کارمون زودتر حل بشه.

+ تاريخ جمعه 8 اردیبهشت1391ساعت 14:38 نويسنده بهناز |
 من شخصا از طرف هاشم معذرت خواهی می کنم که قرار بود زوده زود بیاد تولدش تعریف کنه..ولی از اونجایی که واقعا این روزها سرش شلوغه و اصلا وقت سر خاروندن نداره منم دیگه دیدم داره حس اپ تولد از بین میره گفتم خودم دست به کار بشم.

بله بعد از چند روز بی طاقتیه من جمعه 8بهمن رسید ما عصری هاشم از خونه انداختیم بیرون تا اتاق تزیین کنیم:

اولین مرحله بادکنک بادکردن من-مامان و خواهر هاشم


 

دومین مرحله تزیین اتاق

 



میبینید چه قدر خوشگل شده؟؟؟؟انقده سخت بود درست کردن این همه کفشدوزک..ولی آخرش خیلی قشنگ شد..من که خودم بیشتر از همه ذوق کرده بودم


و آخرین مرحله آماده شدن خودمون(هممون لباس قرمز مشکی پوشیده بودیم)

بلههههههههههههههههه بزن دست قشنگ که تولدمون شروع شد..هاشم که کلی ذوق کرده بود هی به در دیوار اتاق نگاه می کرد..

اینم عکسهامون:

 

 



 


 

اینم کادوی ما(دسته جمعی خریدیم):

 

http://iblog.pk/wp-content/uploads/2011/05/samsung-galaxy-mini.jpg


اینم از تولد هاشم..به من که خیلی خوش گذشت..دلم می خواست این تولد خونه ی خودمون با کلی مهمون باشه که نشد..ایشالله سالهای بعد

هاشم جونم یه دنیا دوست دارم ..کنارم بودنت با هیچی عوض نمی کنم..عاشقتمممممممممممممممممممممممممممممممممم


-----------------------

ای جونمییییییییییییییی تو

دست گلت درد نکنه عشقم

هم بابت آپ وبلاگمون و هم بابت تولد بینظیری که برام گرفتی

جای همتون خالی بچه ها!!! اصلا باورکردنی نبود!!!

خونه کلا عوض شده بود !!! بهناز جونم هم نقشه کشیده بود و هم کلی کار کرده بود!!

گوشیمم که محشره!! دقیقا همون یکه میخواستم و کلی بهش احتیاج داشم!!!

به خدا قسم بهترین لحظه هام با تو میگذره

یه ملیون بار ممنونم ازت عشقم

مرسی خدا جووون

+ تاريخ شنبه 29 بهمن1390ساعت 21:25 نويسنده بهناز |
سلام دوست جونهام

بالاخره امتحاناتم تموم شد..یعنی یکیش هنوز مونده..15 بهمنه که تا اون موقع دنیایی واسه خودش

از اونجایی که تولد یه نفر نزدیکه!!!!ماهم داریم اساسی تدارکات می چینییم که اون روز حسابی خوش بگذرونیم...

خلاصه کارهای انجام شده:

1)کادو خریده شد..اوففففففففففففففففف تو این گرونیه بازار..هر مغازه هم که میریم به بهانه ی گرون شدن سکه تخفیف نمیده.

2)یه سری کارهای فوق اعاده محرمانه انجام شد!!!!!!!!!!!!!(حتما بعد از تولد عکسها گذاشته میشه)

3)کیک سفارش داده شد

4)پارچه خریدم و الان دادم مادر شوهری بدوزه(،سارا جون، پیشنهاد لباس دوختن فوق العاده بود-مرسی عزیزم)

5)قرار بود مهمونی همراه با جند مهمون سورپرایزی همراه باشه که نشد متاسفانه(ایشالله ساله بعد تو خونه خودمون که همه چی دست خودم باشه)همه باهم بگید ایشالله

6)پس کی جمعه میشه ایا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 


+ تاريخ چهارشنبه 5 بهمن1390ساعت 15:17 نويسنده بهناز |

سلام دوستان ..خوبید ؟

قبل از هر چیزی عذرخواهی میکنیم که خیلی دیر به دیر آپ میکنیم!!!

بهناز جونم اساسی سرش مشغول درس و استخر هست! وقتیم بهناز سرش شلوغه خوب من حس آپ کردن ندارم!!

خوب بریم سر اصل مطلب و آنچه که در آذر و دی اتفاق افتاده است...

بعد از قهرمانی بهناز جون و سفر من به تهران و قم (البته با خانواده) اوایل آذر بود که به عنوان سرپرست تیم رباتیک شهرمون عازم شیراز شدم!! درسته که حدود ۱ هفته از بهنازم دور بودم ولی خدارو شکر دست پر برگشتیم و یه دومی و یه سومی کسب کردیم!!!! واسه بهناز جونمم ( در واقع خونه آیندمون) یک دست رومیزیسنتی و کارشده سوغات آوردم! و کلی ذوق داشتم! ولی چشمتون روز بد نبینه!!! خودم رسیدم ولی چمدونم نه!!! یعنی مونده بود تو فرودگاه تهران!!! خدا باز یارم بود که یکی از بچه ها با تاخیر میومد و گفتم رفت ساکم رو از اشیاء گم شده گرفت ( در اینجا بر خود لازم میدانم از هواپیمایی هما و کارکنانش کمال تشکر را داشته باشم )!! بعد از یک هفته دوری دیگه میدونین دیگه آدم چقدر دلتنگ خانوم گلش میشه!

این عکسای شیراز:

هاشم در شیراز

هاشم در شیراز

بعدش اتفاق خاصی نبود تا این که دندونهای هاشم یکی یکی شروع کردند درد گرفتن!!! یعنی از دردش اشکم در میومدا! رفتیم پیش دندان پزشک عزیز که فرمودند ۱.۵۰۰ باید خرج کنین!! کلی هم ذوق کرده بود دکتره!!  

درد دندون کم بود فکر مخارجش دیگه بدتر اومد سراغمون..اما...اما باز خدا به دادمون رسید! به طور خیلی شانسی شانسی تونستیم یه کلینیک دندون پزشکی ارزون قیمت تو تهران کشف کنیم ( به لطف مامان جونم و خاله بهناز ) یه برنامه ریزی کردیم و یک روز قبل از تاسوعا تهران بودیم و مستقیم رفتیم کلینیک! آخه مامان جون و پرناز زحمت کشیده بودن و از صبح رفته بودن برامون وقت گرفته بودن!! فداشون بشم من

دکتر جان همون روز و در عرض ۱ ساعت یکی از دندونام رو عصب کشی کردن و بعدش هم پر نمودند و گفتند که بقیه رو ۲ روز دیگه بیا!! بهناز هم یه دندونش رو پر کرد!

دو ورز بعد هم که تاسوعاوعاشورا بود و من برای اولین بار از شهرم دور بودم...بیشتر دلتنگ مراسمی بودم که شب تاسوعا تو خونه یکی از دوستام برگزار میشه!  خلاصه کلی نذری اینا جمع کردی م تو ثوابشون شریک شدیم!  فردای عآشورا  صبح ساعت ۷ کلینیک بودم ! ساعت ۸:۳۰ دکتر شروع کرد رو دندونای من کار کردون و ۳تای دیگه رو هم عصب کشی کرد و پیچ مهره و اینا گذاشت تا شد ساعت ۱۲:۳۰ !!! پدرم در اومداااا!!!  ولی ارزشش رو داشت! چون الان کیف میکنم و تازهههههههههههههه اینکه کل هزینه  ۴ تا دندونم شد ۱۸۰ !!!!  فکر کنین!!! حتی با پول ۸۰ تومن بنزینی که مصرف کرم بازم یک سوم هزینه اصلیش در اومد..خدارو شکر..البته هنوز یکی ۲ تا دندونم مونده که دفعه بعد نوبت اوناست!!!

۲ روز دیگه هم تهران بودیم و بعد بگشتیم ..سر راهمون هم رفتیم گیسوم که تو پاییز کلی رنگوارنگ هست و آدم و سرحال میاره!!! کلی عکس انداختیم و عصر بود که رسیدیم خونه .

اینم عکسای ما در گیسوم:

گیسوم در پاییز

پاییز گیسوم

پاییز گیسوم

پاییز گیسوم

پاییز گیسوم

بعدش هم که زندگی روال عادی خودش رو طی کرد تا چند ورز پیش که تولد مامان من و خواهرم (هوچین) بود! جاتون خالی یه بازی ترتیب دادیم و از اینور به اونور فرستادیمشون تا هدیه شون رو پیدا کردند! کلی ژانگولر بازی درآوردن بیچاره ها!! چقدر خندیدیما!!!

این هم عکسای تولد هوچین و مامان:

دیگه اینکههه......اینروزها هم من زیاد سرحال نیستم!  به خاطر مشکلاتی که برای"کارخونه" پییش اومده حواسم جمع نیستم!  و یه جورایی با خدا قهرم!!!

موقع امتحانا هست و این خواهر ما که بسیاربه سر و صدا می باشد زود از کوره در میه!  و این باعث شده بهنازم کمتر بیاد پیشم!!! ولی این روزا هم میگذره...شمام مارو دعا کنین بچه ها..

نمیدونم اگه بهنازو نداشتم الان چقدر داغون و هپروت بودم!!!!

خدایاااااااااااااااااااااااا ممنون..ولی باهات قهرماااااااا!

 

+ تاريخ سه شنبه 20 دی1390ساعت 18:25 نويسنده هاشم |
بلهههههههههههه عید اومدههههههههههه///عیدتون مبارککککککککک...عیدمون مبارکککککککک....ایشالله قسمت هممون بشه تو این روز بریم مکه...واییییی فکرش بکن!!!!!!!!!!!!!

خوبید دوستهای مهربون؟؟؟؟ما خداروشکر خوبیم....ماشین خریدیم..خونه پیش خرید کردیم..قهرمان قهرمانان شدم...دیگه؟؟؟؟؟کادوهای خوشگل  گرفتم ....پیش مامانم رفتم و کلی کارهای دیگه

از ماشین خریدنمون بگم...ماه پیش بعد از کلی گشتن بالاخره ماشین مورد نظرمون پیدا شد...مرسی بابت دعاهاتون که ما زود ماشین بخریم..مبارکمون باشه.

3هفته پیش جشن 20امین سالگرد تاسیس سما بود..از اونجایی که منم تو دوران مدرسه واسه سما افتخار آفرینی کرده بودم(مخترع بودم)منم دعوت شدم به این جشن..خیلی جشن قشنگی بود...معلمها مدیرهای مدرسه بودن..دلم واسشون تنگ بود...آخر سرهم تقدیر کردن ما کیفور شدیم..دستشون درد نکنه.

و اما قضیه قهرمان قهرمان شدنم چیه؟؟؟؟؟آوایل مهر ماه بود که از فدراسیون شنا نامه اوم که آول آبان مسابقه شنا هست اونم کجا؟؟؟؟مشهد...واییییییییییی من میگی ذوق مرگ شدم...امام رضا 1ماه نگذشته بود که از پیشش اومده بودم دوباره طلبید ...خلاصه زودی ماهم اعلام آمادگی کردیم که با کله میایم مشهد...یه کوچولو تمرین کردم ولییییییییییییی یه روز اومدم مثلا تمرین سرعتی بکنم..رگ دستم گرفت گفت نمیزارم تمرین کنی...وای یعنی دردی داشت که نمیزاشت دستم تکون بدم...دکتر رفتیم گفت گرفتگی عضلات به همین زودی هم واسه مسابقه خوب نمیشه!!!!!!!!!!!!!!!(دکتر جان خیلی زحمت کشیدن  واقعا)...خلاصه هرچی آمپول شل کننده عضلات بود زدماا ولی جواب نداد..دیدیم که با دارو نمیشه کاری کرد هاشم جونم ماساژ درمانی شروع کرد ..فدایت بشم من ...انقده خوب جواب داد ولی باز یه کوچولو درد داشتم ولی با همون دست  رفتم مسابقه...4روز مشهد بودیم..خیلی خوش گذشت باهمون دستم 4تا مدال طلا.1مدال برنز  گرفتم قهرمان قهرمانان شدم..ولی دیگه تو اخرین مسابقه دستم از کار افتاد..با ماساز درمانی تازه الان بعد از 2هفته خوب شده.

بعد از برگشت از مشهد یه روز هم تهران موندم  هاشم هم اومد تهران پیش مامانمینا موندیم خیلی خوش گذشت..بعد از یک هفته خوش گذرونی دوباره برگشتیم دیارمون بدو بدوهامون شروع شد...ولی خیلی انرژی گرفتم.خداجونم شکرت.

هاشم جونم مرسی که کنارمی نمیزاری کسی کوچکترین حرفی بهم بزنی ..خیلییییییییی دوست دارم..عاشقتمممممممممممممممممم.

اینم عکسهای این چند وقت:


بهناز با مربی مهربونش

بهناز با مدالهای رنگین

بهناز با داور خندون انرژی مثبت

بهناز تقدیر شده

هاشم جونم یه دنیا دوست دارممممممممممممممممممممممممممممممم.

+ تاريخ دوشنبه 16 آبان1390ساعت 13:1 نويسنده بهناز |
Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie First Birthday tickers Daisypath Anniversary tickers Daisypath Anniversary tickers