سلام
اینجوری که معلومه نوبت منه که پست جدید بزارم..خوب این بی انصافیه..تو این مدت که اتفاقی نیوفتاده من بنویسم!!ای هاشم زرنگ این پست بی مطلب انداختی گردن من!!!یکی طلبت
خوب حالا منم از خودم می گم:این روزها که من خونه نشین شدم درحاله درس خوندنم(خیره سرم دارم واسه کارشناسی می خونم)
مامان جان هم از فرصت سو استفاده کرده هر روزخونه مرتب کردن
+ نهار
+ ظرف شستن افتاده گردنه من.
..آخه هر روز مامان صبح میره دانشگاه و سرکار شب بر میگرده و اینجوری میشه که من میشم خانم خونه..
خداییش خانم خونه بودن سخته ها..مخصوصا یه خواهر قرقرو هم داشته باشی که ظهر از مدرسه میاد نهاره خوشمزه می خواد...
.روزه اول که پلو گذاشته بودم واییییییییی چشمتون روز بد نبینه فقط یه خورده(شما باور نکنید)خمیر شده بود
این خواهر گرامی چنان قیامتی بپاکرد که خدا می دونه
!!!!ولییییییییییییییییی از روزهای بدش ما هر رزو کدبانوتر از روزه قبل شدیم..
.دوروزه هم یاد گرفتم پلو به شیوه بهنازی(مخلوطی از کته و آبکش) می پزم
همه خوششون اومده...دسته خودم درد نکنه..میگما هاشم اگه همین جوری پیش برم غذاها هر روز خوشمزه تر از دیروز میشه
میترسم تا وقتی که نوبت غذا پختن واسه خودمون برسه خیلی خیلی دیگه خوشمزه بشه
تو زیاد بخوری چاق بشی..اینجوری نمیشه رونده نزولی طی می کنیم از این به بعد..خوبه؟
راستی عیدتون با یک روز تاخیر مبارک.
.من عاشق این عیدم..هم من هم هاشم دلمون می خواست عقدمون تو این عید باشه ولی نشد..حتما قسمت اینجوری بوده
حالا قرار گذاشتیم اگه قسمت بشه امام رضا جون بطلبه عقدمون بریم مشهد تو حرم امام رضا
...یعنی میشه؟؟؟؟ایشاللهههههههههههه
دیگه از چی بگم؟؟؟
آهاان یه خبره مهم تر که باید تشویق کنید هاشم جونم...آخه عسیسم رفته درچه کنکور ارشد گرفته قراره بشینه بخونه تا ایشالله تو کنکور قبول بشه.
.شماها هم دعامون کنید که ما دوتا زوجه کنکوری خوب درس بخونیم ایشالله دوتامونم قبول بشیم.![]()
هاشم جونم عسیسه دلم
..یه عالمه دوست دارم..
.خیلی خوشحالم که هر روز داریم یه مرحله به رسیدن به همدیگه نزدیکتر میشیم.
..ایشالله زودتر کارهای آخر کارخونه هم تموم بشه...
خدا جونم بابت همه خوبیها..همه مهربونیها ازت ممنونیم.
یه عالمه شکرت.
یاعلی![]()
س ل ا م 
سلام بارون ! سلام بارون قشنگمون
سلام اولین کار مشترک بهناز و هاشم ! شاید خودت ندونی که ما چقدر دوست داریم ولی اینو بدون تا ما بچه دار نشدیم تو تنها بچه ما هستی!
نه!! بیشتر از یه بچه واسمون ارزش داری! تو همه خاطرات قشنگمون رو میتونی واسمون تعریف کنی! همه روزهای بی نظیری که کنار همدیگه داشتیم رو برات تعریف کردیم و تو هم گوش کردی و هر وقت که بخواهیم برامون تعریف میکنی!
هرکسی هم بیاد و تورو بخونه میدونه که ما چقدر عاشق عاشق هم هستیم و چقدر واسه هم دیگه با ارزشیم!
شاید باور نکنی و لی تو بیشتر از هر کس دیگه ای باعث شدی ما راحت باهم حرف بزنیم و با حرفای که تو برامون نگه داشتی به آینده امیدوار بشیم!
تولدت مبارک بارون بهناز و هاشم 
هیچوقت یادم نمیره اون لحظه ای رو که بهناز گفت وبلاگ داریم! ادرسش رو واسم تو یاهو نوشت و من هاج و واج داشتم نیگاه میکردم که اینجا کجاست که داره بوی بهناز رو میده؟!
یعنی این عزیزم عزیزمی که گفته منم؟ فدای عزیزم گفتنات بشم من..میخوندم و از خوشحالی گریه می کردم...
راستیییییییییییییییی! فردام سالگرد اولین دیدار من و بهناز بعد از خواستگاریه من از بهناز هستش!!
ماه گردمون مبارک عخش من...
وای یادته رفته بودیم دربند؟! چه روز جالبی بود؟ یه بارون آروم و نم نم میبارید! من و تو روبروی هم توی یه آلاچیق نشسته بودیم..
.و من بهت گفتم: باورم نمیشه پیشتم نشستم! فکر میکنم یه خوابه شیرینه که هر لحظه قراره بیدارم کنن! نزدیک بود گریم بگیره که تو حرف رو عوض کردی...یادته واست ماه و خورشید آوردم! تو ماه رو برداشتی منم خورشیدو! من گفتم من ماهم که همیشه دورت بگردم! یادته خجالت میکشیدم دستت رو بگیرم!
خیلی دلم میخواست دستاتو تو دستام بگیرم ولی ... ولی الان با خیال راحت دستات رو میگریم و هیشکی قد من خوشبخت نیست!
خیلیییی خیییییییییییییلییییییییییییییی دوسسسست دارم 
خدایا شکرت بابت همه چی![]()
اوووووووووووووهههههههههههههههه اینجا چرا انقدر سکوت بوده؟؟!!!!!!!!!
من الان گفتم میام با کلی نظر بی جواب مواجه میشم..ولی!!!!!! بیخیال![]()
سلام خوبید؟؟خوشید؟؟من که خوبه خوبه خوبم خداروشکر.
.بازم کلی حرف ناگفته دارم که از اول روزه ۳شنبه شروع می کنم.
.صبح ساعت ۷ هاشم جونم اومد ترمینال دنبالم..وایییییی شهر هاشم هم یخجال بود..وحشتناک سرد بود..منم از لرز همی جور دندونام می خورد به هم.
.ولی هاشم جونم واسم شیر کاکائو گرفته بود تو خونه داغ کرده بود
واسه من آورده بود..خیلیییییییییییی چسبید یخم باز شد وگرنه احتمالا قندیل می بستم.
.دسته گلت درد نکنه عسیسم خیلی خوشمزه بود![]()
ساعت 8 از هم جدا شدیم من رفتم خونه دوستم(همون که عروس شده)تا ظهر کلی حرفیدیم غیبت کردیم.
.ساعت 2:30 هم هاشم اومد دنباله من..شوهر دوستم هم اومد دنباله اون..دوتا زوج شدیم از هم جدا شدیم
(وای انقدر بامزه بود)تازه دیگه دوستم هم گیر نمیداد نرو پیشه هاشم من تنها میمونم،دیگه خودش هم در حاله بدو بدو بود.
با هاشم جونم رفتیم بیرون شهر کلی تو راه حرفیدیم خوش گذروندیم..توی راه هم یه بلال خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییی خوشمزه خوردیم .
.واییی هاشم خیلی چسبید..خیلی وقت بود از اون بلال ها نمی خوردم.مرسی عخشم..
.بعد بلال هم توی جنگل اسکان نمودیم ولی یه خورده از رودخونه دور بود ولی صداش می اومد..خیلی جای با صفایی بود.
.اونجا هم کلی خوراکی خوردیم خوش گذروندیم.
.منم یه کادوی خیلی جالب عشقولی از هاشم جونم گرفتم.انقده دوسش دارممممممممممممم.
.اینم عکسش البته توضیحات داه که میگم واستون:

![]()
توضیحات:این هدیه از ساله 73-74برای اینجانب خریداری شده بود.الهی قربون هاشم جونم بشم از اول آینده نگر بوده
هاشم این جا جواهری وقتی اول راهنمایی یا دوم راهنمایی بوده خریده که حلقه عروسیشون بزاره توش بده به نامزدش.
.مرسی هاشم جونم..ایشالله حلقه هامون گرفتیم مذاریم توش.
خوب کجای ماجرا بودم؟!!آهان حدودای ساعت 6 بود بارو بساطمون جمع کردیم ووووژژژژژ حرکی به سوی خونه دوستم و خداحافظی![]()
و اما ماجرای چهارشنبه:ساعت 3:30هاشم جونم اومد دنبالم رفتیم قلعه خودمون
(همون قلعه ولنتاین)خیلیییییییییییییییییییییی هوا سرد بود.
.انقدر هم مه بود که 10 قدم جلوتر نمی شد دید
..ولی ما اصلا به روی خودمون هم نیاوردیم رفتیم نشستیم ...حدودا یه یک ساعتی گذشته بود دیدیم چند تا مرد که بسیار مشکوک می زدن دور تا دورمون وایستادن از دور مراقب ما بودن.
.ما هم آماده باش بودیم که به احتماله زیاد قراره دعوا بشه.
.اوه اوه خیلی هیجان داشت..هاشم هم چاقو تو جیبش.یه چوب خوشگل هم کنارمون.
.وایی نمیدونید هم وحشتناک بود هم خنده دار..خلاصه دوتایی به این نتیجه رسیدیم
که پاشیم حرکت کنیم به سوی شهر تا شر به پا نشده...چهارشنبه رو هم اینجوری به شب رسوندیم..ولی خیلی سوژه بامزه ای بود..![]()
و اما 5شنبه:از صبحش من درگیر آرایشگاه بودم..خوب شبش عروسی بود دیگه.
.انقده استرس داشتم..می ترسیدم آرایشگاه گند بزنه به آرایش،موهام.
.آخه تا حالا کارش ندیده بودم..از صبح ساعت 10 با دوستم(عروس خانم)رفتین نشستیم
تا بالاخره ساعت 5:30 که بالاخره حاظر آماده شدیم..از کارش خوشم اومد.
.خیلی قشنگ درستمون کرد..ساعت 6 من وقت گرفته بودم که برم آتلیه.
.دوست جونم هم با شوهرش قرار بود برن یه آتلیه دیگه..منم از اونجایی که دیروز هاشم جونم به هوس انداخته بودم که بیا ماهم دوتایی بریم عکس بندازیم.
.ساعت 6 هاشم اومد دنبالم دوتایی با اعتماد به نفسو جرات خیلییییی بالا رفتیم اتلیه.
.وایییییییییی نمی دونید چه قدر بازه بود..هم خندمون گرفته بود..هم می ترسیدیم یکی تو خیابون مارو با اون تیپ ببینه،
یا اینکه عکاس اشنا در بیاد
..ولی دیگه دل زدیم به دریا رفتیم.عکاسه هم هی میگفت آقای داماد اینجوری وایستا..عروس خانم اونجوری وایستا.
.ما هم بزور جلوی خودمون می گرفتیم
نمی خواستیم سوتی بدیم..خیلی بامزه شده بود..خدا کنه عکسهامون خوب در بیاد..
وایییی فکر کنید روزه خواستگاری یکی از عکسهای دوتاییمون بزرگ کنیم بزنیم پذیرایی بگیم با قبلا به تفاهم رسیدیم اینم عکسمون![]()
شب هم رفتیم تالار بعد خونه آقا داماد بزن برقص..
..خیلییییییییییییی جای هاشم جونم خالی بود...خیلی خوش گذشت ولی چند بار بغضم گرفته بود که چرا من الان باید تنها باشم.
!!میدونم توهم تو خونه بد جور دلت گرفته بود پکر بودی.
.فدات بشم من عوضش تو این مهمونی کلی تجربه کسب کردم که ایشالله تو عروسی خودمون باتجربه میشیم
هاشم جونم این 3روز خیلی خوش گذشت..یه خاطره محشره دیگه
به خاطره هامون اضافه شد..مرسی عزیز دلم..یه عالمه دوست دارم جونم..gif)
یاعلی![]()
س ل ا م 
امیدواریم که همگی خوب و خوش و سر حال باشین ![]()
خدا رو شکر ما هم خوبیم.. تو هفته گذشته و دقیقا از یک رو زبعد از آپ بهناز ما یکمی فراز و نشیب داشتیم!
یعنی جفتمونم حساس شده بویدم!
یعنی درسته که فقط ۱۵ روز بود همدیگه رو ندیده بودیم ولی دلتنگی امونمون رو بریده بود!
اما خدا رو شکر باهمدیگه حرفیدیم و اوضاع بهتر شد... از اونورم دوست جونمون ( که ایشونم یه روزی سر کلاس من بود ) بعد از کلی تفکر
بعله رو به خواستگارش گفت
و ما کلی کیفور شدیم! دیگه بهناز جونم همش پیگیر کارای اونا بود که کجا رفتن و چی گرفتن و چیکارا کردن! بعدشم قرار شد که ۵ شنبه همین فته عقدشون باشه! و این یعنی چه؟ یعنی یوهووووووووووووووووووووووو بهناز جونم داره میاد اینجاااااا
.....ویلللل وییللللل ویییلللل! قراره که ایشالله جونی جونی من سه شنبه صبح اینجا باشه! وای فکر کنین تا جمعه اینجاست!!! یووووووهههوووووووو 
امروز صبحم ما یه سری از کارای بانکی رو انجام دادیم و یه قدم دیگه به راه اندازی کارخونه نزدیک شدیم! خدایا شکرت...راستیییییییییییی..هفته پیش من برای اولین بار با پرناز جون ( خواهر بهناز ) تلفنی حرفیدم...وایی خیلی باحال بود! بهناز در مقیاس کوچولو!!!!
ولی اعلان پرناز سرما خورده و احتمل میدیم به بهناز جونم سرایت کرده باشه ..چند ساعت پیش بهناز جونم آبجی رو برده دکتر
و قرص و آمپول گرفتن!!! دعا کنین زودی خوب بشن...
خیلی خوب کاری ندارین؟ من رفتم واسه روزایی که بهنازم اینجاست برنامه ریزی کنم! 
علی علی
سلام سلام![]()
لی لی لی مبارکهههههههههههههههههههههههه.بزن دست خوشگل رو.
.واییی الان یه بهنازه خیلی خوشحال ذوق زده داره این پست مینویسه.یه خبره خیلی داغ.
.یکی از بهترین دوستهام هموونی که تو شهر هاشم جونمه همونی که وقتی میرم اونجا بین هاشم و اون دعوا میشه که بهناز امروز ماله کیه؟!!![]()
امروز بله گفت داره به جمع مرغها می پیونده..
.البته بعد کلی ماجرا که خانم ناز میکرد...
الهیی خوشبخت بشی عزیزم...خدای مهربونم ممنون که این آرزوی من برآورده کردی زودتر از من اون عروس شد..خیلی خوشحالم دارم رو ابرها پرواز میکنم
..خدای مهربونم یه عالمه شکرت
این دوستم 8ماه از من کوچکتره..الان زنگ زده میگه خوب من از تو کوچیکترم اول تو باید عروسی کنی بعد من...دیگه از آرام پز باید بیرون دیگه(حالا ماجراش تعریف میکنم
).ای جونم.
.این آرزوی من بود که اول تو عروسی کنی دوسته مهربونم..خیلی خوشحالم.
.یه عروسی افتادم اونم تو شهر هاشم جون.یوهووووووووووووووووو
و اما قضیه آرام پز بودن
:..اون یکی دوستم که تابستان عروسیش بود خیلی هوله،
توی یک هفته بله گفت عقد کرد بعد قرار بود 1سال نامزد بمونه بعد بره سره خونه زندگیش که چند هفته پیش زنگ زد که عروسیم زودتر برگزار میشه
(ولی بعدش کنسل شد)خلاصه این که گفت من هاشم کلی خندیدیم
به هول بودن دوستم هاشم گفت اونها مثل زودپز دارن کار میکنن
..احتمالا چند ماه دیگه میگه یه دوقلو تو راهه.
.بعد به این نتیجه رسیدیم که خوب پس ما چی میشیم؟!!اگه گفتید؟؟آرام پز
حالا این آرام پز افتاده تو دهن دوستهام که کی میخواید از این آرام پز بودن دربیاید!!ولی خداییش آرام پز بودن کلی کیف داره..خوب می پزیم.![]()
هاشم جونم تو این چند روز بیشتر از همیشه خدارو به خاطر داشتنت شکر کردم..خیی خوشحالم که پیشمی همیشه هوامو داری همیشه کمکم میکنی..مرسی که انقدر خوب مهربونی
...یه عالمه دوست دارم..خدا جونم شکرت.
یاعلی![]()